×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

نــــــــــــاز و نــيــــــــــــاز

زنـــدگــــــــــــي

× گمشده این نسل،اعتماد است نه اعتقاد اما افسوس نه بر اعتماد ،اعتقادیست و نه بر اعتقاد، اعتماد ====================== اینجا دنیای کوچیک منه... به دنیای من خوش اومدید... تمام احساس من اینجاست... من آروم ترین آدم دنیام... قدمتون رو چشم...
×

آدرس وبلاگ من

nazoniyaz.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/maryam1340

لیست دوستان

شقایق

شقایق گفت : با خنده - نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش - حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی - نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز - نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که....زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

تمام غنچه ها تشنه - ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته - به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت - شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری - به جان دلبرش - افتاده بود-امّا-

طبیبان گفته بودندش - اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم - بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش آندم - شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت - بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده - ویک دم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه - به روی من

بدون لحظه ای تردید - شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا - با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد......

واو می رفت و....من در دست او بودم

واو هرلحظه سر را - رو به بالاها -تشکّر از خدا می کرد

پس از چندی - هوا چون کورۀ آتش - زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش - تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت - گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست -به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد -که وای من - برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما!! نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و - من در دست اوبودم

وحالامن..... تمام هست اوبودم

دلم می سوخت - اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب - نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش - تمام جان من می سوخت

که ناگه - روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر اوکم شد - دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد- آنگه -مرادر گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را - با سنگ خارایی - زهم بشکافت - زهم بشکافت

اما ! آه ! ! - صدای قلب او گویی - جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را - پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود - با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟! - به جای آب خونش رابه من می دادو

بر لب های او فریاد - بمان ای گل - که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل - ومن ماندم - نشان عشق وشیدایی و با این رنگ وزیبایی

ونام من شقایق شد - گل همیشه عاشق شد
 
جمعه 10 مهر 1389 - 12:24:22 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

آخرین مطالب


باز دید از کانالهای من در تلگرام


سخنان بزرگان درباره‌ي خواب و رويا


دل‌های پاک


حسـرت واقعـی


تقدیم به تمام پدران


بدون شرح


هی فلانی! دیگر هوای برگرداندنت را ندارم


شوهر نگران


محض خدا برگرد


تقديم به نامردترين مرد روي زمين


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

18743 بازدید

65 بازدید امروز

21 بازدید دیروز

191 بازدید یک هفته گذشته

Powered by Gegli Social Network (Gohardasht.com)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

Copyright ©2003-2020 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Dr. Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem